تبليغاتX
اشکهای روزهای تنهایی
همیشه دلم میخواست داستانم رو چاپ کنم .حالا تصمیم گرفتم داستانم رو واستون بگذارم تو این دفتر .

 

 

 

گاه مي انديشم خبر مرگ مرا

                                  با تو چه كس مي گويد

 ان زمان كه خبر مرگ مرا مي شنوي 

                                      روي ترا كاشكي مي ديدم

شانه بالا زدنت را بي قيد

                          و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد 

                                                                                     افسوس

كاشكي مي ديدم

 من به خود مي گويم چه كسي باور كرد

                                                          جنگل جان مرا  

اتش عشق تو خاكستر كرد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 0:47  توسط باران  | 

اشك مريز گريه مكن  با تو هستم و كنارت مي مانم.

                                            ان دورها اما چه نزديك  من ديگر چه دارم كه بمانم.

همه چيز دز دست توست  ميترسم بيايم اما باز سرابي بيش نبينم.

                                                                       خود ميداني چه سخت است

براي او كه مي داند دوستش دارم   

                                       گاهي سخت است گفتن انچه درون ماست.

گاهي سخت است قبول انكه عاشق شدي

                                       خدايا ديگر طاقت دوري و انتظارم نيست

اگر باز هم او ............ باز هم او

                                      قلبم خسته است خسته تازه التيم يافته

اخر مگر تا كي تا كجا؟

                                 مي توان اين قلب خسته را وصله كرد

روزي مي رسد كه ديگر حوصله ايي بر ان نتوان كرد

                                                        ان وقت چه كنم خدايا

مي داني با توام

با تو كه حرفهايت دلم را ميلرزاند................

 

                                         

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 2:55  توسط باران  | 

ببخشید می دونم دیر شد اما سعی می کنم زود به زود بیام

حالا بقیه داستانم

خوب  خانمي بيخياله اين پسره كار داستانت به كجا كشيد ؟هنوز كلي م.نده اگه تموم شد اولين نفري هستي كه مي خوني.

مي دونستم ......

ا از كجا اينقدر مطمئني ؟

اصلا ندم چيكار مي خواهي كني ؟

ااااااا سميرا خانم نداشتيم ها ؟

بله مگه جنا بعالي به من گفتي واسه موضوع  امشب؟

ا پس مي خواي انتقام بگيري با خنده گفتم اينقدر لوسي كه نمي شه چيزي بهت گفت

 

راستي سميرا اون شعر اخوان ثالث به يادت هست؟

همون كه واسه تولدم قاب كردي ؟

اره اره همونو ميگم

احظه ديدار نزديك است باز من ديوانه ام مستم

فهميدي ؟

ازه ادامه اش را بخونم ؟

بلدي؟

باز ميلرزد دلم دستم .

                          باز گويي در جهان ديگري هستم

هاي نخراشي به غفلت تيغ

                                هاي نپريشي صفاي زلفكم را دست

 

واي كاملا حفظ شدي ؟

اون بالا رو ببين بالاي ايينه رو ميگم .

سياوش برگشت و پشت سرش بالاي ايينه را نگاه كرد

گفتم هرچند خطط خوب نيست اما يادگاري با ارزشي است

واي دختر تو اينو هنوز داري ؟ معلومه كه دارم مگه ميشه اونو بيندازم دور واسه من خيلي عزيز هستش .

واي سميرا باورم نميشه چرا تا حالا نشونم ندادي؟

اخه سراغشو نگرفتي .واي سميرا تو محشري دختر واسه همين هستش كه دوستت دارم چون هميشه كارهاي عجيب مي كني

نخيرم اوني كه فرق داره تو هستي .اگر اينطور نبود كه هيچوقت من باهات به راحتي صحبت نمي كردم.

سميرا تو مثل دريا ميماني كه هميشه بايد ازش ترسيد چون گاهي اونقدر ارومه كه ادم دوست داره به اغوشش پناه ببره اما وقتي طوفاني ميشه ديگه نميشه كاري كرد و ممنكه هر اتفاقي براي ادم بيفته

سميرا بهتره ديگه بريم پيش بقيه چون ممكنه ناراحت بشن از اينكه اين همه مدت تنهاشون گذاشتيم

تو.................................... من چي ؟

تو خيلي خوبي وقتي باهام حرف مي زني اروم ميشم ممنونم .

سرش را به گوشم نزديك كرد و گفت قلب پاكي داري مواظبش باش

از اتاق كه بيرون امديم همه نگاه ها به سوي ما برگشت نگاه حاكي از سرزنش علي هم مرا بيشتر ناراحت كرد پدر نيما رو به من كرد و گفت دخترم كجايي زياد نشد در خدمتت باشيم

خجل زده  خنده كردم و گفتم اختيار داريد در خدمتم .

سياوش به كمك امدو گفت سميرا چون ديد شما دختري نداريد كه با او هم صحبت شود احساس كرد در جمع جايي ندارد

نيما با حسادت گفت چگ.نه با شما راحت است ؟در ضمن سميرا خانم ميان ما جايگاه خاص دارنئ

علي براي عوض كردن بحث با خنده گفت نيما جان گشتيم نبود نگرد يست من. سياوش خندييم

نيما پرسيد يعني چي؟ يعني هيچ كس دليل نزديكي اين دو تا را نمي فهمد حتي من .در ضمن اين خانم به حرف هيچكس الا سياوش گوش نمي دهد .

ساعت از 9 ميگذشت هنوز از شام خبري نبود همه سرگرم بودند تنها سياوش بود كه به ارامي نشسته بود در جمع اما سكوت عجيبي داشت مثل هميشه خاموش .

هميشه كه خيلي به اين خاموشي افزوده مي شود همه  به دنبال سخني از من هستند تا دليل اين خاموشي را بيابم اما يك كلام پاسخ ميدهد گاهي ميرسد كه از راز دل با تو ميگويم  اما نه.هميشه چيزي او را مي ازارد هر وقت ميپرسم مي گويد عزيزم چيزي نيست چرا بايد چيزي مرا ازار دهد .

سميرا كجايي؟ سياوش است كه اين سوال را مي پرسد با خنده مي گويم همان جا

 

به لبهايت مزن قفل خموشي كه در دل قصه اي ناگفته داري

زپايت باز كن بند گران را كزين سودا دلي ديوانه داري

درست خوندم؟

حالا ديگه شعرهاي خودم رو به خودم تحويل مي دهي ؟ علي به ما نگاهي كردو گفت ترجمه لطفا .

و رو به نيما كردو گفت گاهي قطعه شعرههاي به هم تحويل مي دهند اما مطمئن باش به ما مربوطي نمي شود

نيما ساكت شد در همين هنگام پدر مرا صدا زد.و گفت سميرا جان اماده شو با نيما به دنبال عمه و شوهر عمه نيما برويد خواستم نه بياورم كه ناگهان پدرم گفت سوالهاتو بگذار براي بعد مي دانستم همه اين بيرون رفتن هم برنامه ريزي شده بوده از دست پدرم خيلي عصباني بودم .اما به ناراحت به سمت اتاقم رفتم گريهام گرفته بود اما كاري از دستم بر نمي امد.سياوش به سوي من امدو گفت كجا با گريه گفتم ميبيني همه مي خوان منو دق بدهند .سميرا جان عزيزم گريه نكن مثل بچه ها مي شيني گريه مي كني كاري درست نمي شه جز اينكه ضعيف نشون مي دي.نمي تونم نمي تونم اينا منو اذيت مي كنن اين چه كاريه كه از من خواستند.بازم كه گريه كردي

دختره خوب گريه نكن قوي باش. باشه؟

بدونه گريه.باشه سعي ميكنم

افرين موفق باشي .

                                                             @@@@@@@@@@@@@

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 1:43  توسط باران  | 

سلام دوباره من

هیچ حرف دگری نیست که با تو بزنم

                                       تو نمی فهمی اندوه مرا

چه بگویم به تو ای رفنه زدست

                                     شدم از مستی چشمان تو مست 

شده ام سنگ پرست

                                                   مرگ بر انکه دلش را به دل سنگ تو بست

                     تو نمی فهمی اندوه مرا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 1:33  توسط باران  | 

شرمنده اما فعلا تا همین جا داشته باشید به زودی اپ می کنم بابای
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 2:20  توسط باران  | 

نه اينكار رو نميكنه چون اون مي دانه كه من به چه قصدي امدم  و ميدونه هدف من چيه واسه همين الان ما تنها نشستيم.

واقعا ؟

بله .

منظورتونو واضح تر بگيد

بله .من اومدم كه به شما و خانواده تون صحبت كنم در مورد شما من شمارو دوست دارم .

با تمسخر گفتم جدا ؟

چطوري عاشق شديد من نفهميدم ؟ و با عصبانيت بلند شدم گفتم الان حساب همه رو مي رسم واسه چي جيزي به من نگفتيد؟

سميرا خانم خواهش مي كنم من خواستم .

شما بيجا كردي .من از شما ناراحت نيستم از خانوادم ناراحتم اونا حق نداشتند.

به خدا من خواستم  با شما اول خودم صحبت كنم بعد بقيه بفهمند اما مامانم گفت به همه ميگيم الا خودتون .

ميخواستم قبل از بحث ازدواج اول نظر و عقايدتونو بشناسم  .همه چيز تقصير منه

ببين اقا نيما نمي دونم منو چطوري ديدي يا كجا منو ديدي واسم مهم بود بدونم اما الان ديگه نه مي دوني چرا چون من ميگم نه فهميديد؟

سميرا خانم خواهش مي كنم شما بايد به حرفهاي من گوش كنيد.تصميم گرفتم بشنوم بنابراين نشستم و گفتم

گوش مي دهم اما اگر بحواهيد مسخره كنيد يا شما مي رويد يا من

باشه پس گوش كنيد

من ....من شما رو توي خيابون ديدم

همين؟اجازه بديد قول داديد گوش كنيد

من شمارا بارها ديدم درست راس ساعت جلوي ساختمان اموزشگاه .اولين بار چون شما تنها بوديد من تصميم گرفتم شمارا سوار كنم اما شما با بي محلي سوار تاكسي شديد

دو سه روز بعد اتفاقي اومدم اون مسير همون ساعت  شما نبودي حدود نيم ساعتي منتظر شدم تا اومدي با دوتا دختر ديگه .دوتا پسر پشت سرتون بودند اما شما بي محلي كرديد منتظر عكس العمل شما بودم  اما شما بدون هيچ عكس العملي يا توجهي رفتيد تصميم گرفتم با شما دوست شم به هر طريق اما نشد

فهميدم هموني هستيد كه مي خوام .

واسه همين خيلي سعي كردم تا خانوادم تصميم گرفتند بيان خواستگاري .به خدا مامان و بابام فكر مي كردند من دارم بچه بازي در مي ارم اما بهشون ثابت كردم تو رو مي خوام.همين.

ببين اقا نيما من جوابم نه هستش اين بحث رو هم تمام مي كنيم كه شما هم ناراحت نشي شما الان فقط يك مهمون هستي از جايم بلند شدم و به سمت ديگر سالن رفتم با يك معذرت خواهي به سمت اتاقم رفتم .

                        

 

 

 

 

                                           @@@@@@@@@@@@@@@@@@

 

اين همه شور اشتياقي كه در دلم دارم براي چيست؟

براي او نيست اگر براي او بود اينگونه پاسخش را نمي دادم صداي درب اتاق دوباره مرا به حال خودم بازگرداند .

صورتم را كه از اشك پر شده بود با دست تميز كرده و اجازه ورود دادم باورم نمي شد سياوش بود .

با نگاهي به من گفت سميرا زده به سرت؟

بغض سنگيني گلويم را مي فشرد به ارامي سرم را به نشانه نه تكان دادم و به ارامي دستم را گرفت و گفت دروغ مي گي؟

سعي كردم خودم را كنترل كنم اما نشدو زدم زير گريه بيچاره سياوش سر گردان مانده بود چرا اينكارو مي كنم . وقتي سرم را با دستانش بلند گرد احساس كردم كه چقدر اين موجود دوست داشتني و خواستني هستش اما نه اون پسر خا له و تنها دوست من هستش نه هرگز همچين احساسي نبايد بروز داده شه شايد من اشتباه مي كنم

با خنده گفت اروم شدي با سر ج.اب دادم با خنده گفت خواستگار زبونتو خورد از اين كلمه عصباني شدم با گريه گفتم تو هم مي دونستي و نگفتي ؟ با خنده گفت معذرت مي خوام من بايد بهت مي گفتم اما نشد ويعني قسمم دادند كه نگم اما اين حال تورو مي فهميدم واسه همين اومدم .

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 2:7  توسط باران  | 

نمي دانم شايد شروع نوشتن كمي سخت باشه اما من ميخوام شروع كنم يكي از داستانهامو واستون بنويسم .

خودم دوستشون دارم شايد بد به نظر  بياد به هر حال اماده شنيدن هر انتقادي هستم .

از اين به بعد اول هر صفحه يك شعر مي نويسم .شايد غمگين باشه اما بدونيد توي اون كلي حرف دارم واسه گفتن كه نميشه گفت .

 

 

تا ساعتي ديگر مهمانها وارد مي شوند نميدانم  چرا نديده دل ميتپد و عقل نميخواهد چگونه است . كه نديده دل ميپسندد و عقل نميپسندد چگونه است كه گوشهايم صدايي را دلنواز احساس مي كند. اينها براي كيست ؟او كه سالها نديده ام يا او كه هميش كنارم است اما عاشقم نيست .

چگونه است كه ميگويند عاشقم وگاه مي گويم عشق چگونه است؟يعني انچه تا لحظاتي ديگر مي بينم عشق است ؟

سميرا زود باش باز هم رفتي توي اتاقت ؟تا نيم ساعت ديگه مهمونا مي رسند تو هنوز تصميم نگرفتي؟

اخه مامان من كه گفتم حوصله ندارم .شما منو مي خواهيد به كاري مجبور كنيد كه نميخوام؟

باشه .اما اخلاقم همينه نمي تونم تغيير كنم .

نميشه واسه يگ روز اين اخلاق بد ت رو كنار بگذاري ؟اگر منم كه مامان جان بهتر اونه كه سميرا نياد

اره مامان حق با علي هستش نيام جلو مهمونا باشه؟

سميرا به خدا بابات عصباني ميشه اونا به خاطر .......

اه.واسه  من كه اعصاب نميگذاري برو اماده شو همين .

خيلي خوب حالا انگار كي داره مي اد

بحث نكن برو اماده شو.

                                             @@@@@@@@@@@@

صداي زنگ در دوباره ارامش خانه را بر هم زد

يكي در رو باز كنه. صداي مامانم بود كه در فضاي خونه پيچيده شد . علي براي باز كردن در به سمت حياط رفت و بابا و مامانم براي خوش امد گويي پشت سرش وارد حياط شدند

براي اولين بار انها را ميديدم اما خانواده ام انها را كاملا مي شناختند سلامم ارام بود نميدانم چرا براي ديدار با اين خانواده مضطرب بودم احساس مي كردم در اين ديدار چيزي پنهان است .

همه مشغول تعارفات معموله بودند تصميم گرفتم از جمع خارج شوم اما پدرم با اشاره به مبل كناري اش مرا خواند . به ارامي و بدون هيچ كلامي كنار پدر نشستم .پدر اقاي فراهاني را از دوستان قديمي معرفي كرد اما من تا به حال اونو نديده بودم .اقاي فراهاني يك پسر داشت به اسم نيما دانشجوي سال سوم عمران و يك دختر كه ازدواج كرده بود وقتي پدر از غيبت دختر اقاي فراهاني پرسيد نيما جواب داد كه همسر دريا پسر كمرويي هستند بدون دعوتي كمتر جايي ميروند در دل به او افرين گفتم چون من نيز دوست نداشتم بي موقع جايي بروم چون ممكن بود باعث مزاحمت شوم.

از نيما خوشم نمي امد نگاهش مثل مهمانها نبود نگاه مغرور و گستاخي داشت از لحضه اول ورود متوجه نگاه هايش شدم .جو تقريبا صميمي اي به وجود امده بود به جز من كه غرق در افكار خودم بودم .

ناگهان پرسيد ميشه بدونم چه چيزي فكر شمارو مشغول كرده؟

از اين سوال در حيرت بودم .هنوز ساعتي بيشتر نيست كه با هم اشنا شديم .

علي در جواب گفت سميرا معمولا در ذهنش به دنبال مسئله خاصي نيست .اون  داره دنبال داستان يا شعر جديدي ميگرده.اينظور نيست سميرا ؟

با خنده گفت جدا؟

با عصبانيتي كه سعي در كنترل ان داشتم گفتم بله .

دوباره خنديد و گفت چه با مزه .علي با خنده گفت اين تنها يك چشمه است خواهرم هنرمنده

از اين حرف علي اشفته بودم اون منو مسخره كرد .

با عصبانيت گفتم علاقه هر كسي به خودش مر بوطه.

گفت ما قصدي نداريم به علايق شما احترام ميگذارم من قصد جسارت نداشتم من مي دانستم شما اهل نوشتن هستيد/

ميشه بدونم از كجا مي دونستيد؟ميشه بدونم شما از كجا مي دونيد؟

متاسفم .چرا؟

چون اولا شما جواب منو نداديد .دوم اينكه براي خودم مي نويسم

جواب سئوال شما رو بعد مي دم اما دليل دوم شايد تونستم با دلتون ارتباط برقرار كنم .

مي دانيد اگر علي حرفهاتو بشنوه همين الان مي اندازدتون بيرون ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 1:59  توسط باران  | 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 1:32  توسط باران  | 

سلام بازم اومدم  می خوام داستانم رو بگذارم اما یک خورده طولانی هستش باید ببخشید .به هر حال تحملم کنید مرسی

نمي دانم شايد شروع نوشتن كمي سخت باشه اما من ميخوام شروع كنم يكي از داستانهامو واستون بنويسم .

خودم دوستشون دارم شايد بد به نظر  بياد به هر حال اماده شنيدن هر انتقادي هستم .

از اين به بعد اول هر صفحه يك شعر مي نويسم .شايد غمگين باشه اما بدونيد توي اون كلي حرف دارم واسه گفتن كه نميشه گفت .

 

برگ از درخت خسته میشه

                                     پاییز همه اش بهانه است.

راستی یادتون نره اخر داستان رو که خوندید حتما یک اسم براش انتخاب کنی چون کار سختی بود به شما سپردم

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 2:1  توسط باران  | 

ایندفعه که اپ کنم داستانمو واستون میذارم امیدوارم خوشتون بیاد.سعی میکنم زیاد

 بنویسم و زیاد منتظرتون نمی گذارم  ۴شنبه می تونید بیایید ببینید تظر یادتون نره

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 2:26  توسط باران  | 

 

 

 

سلام 

سخت می تونید منو بشناسید اما  خوب.

 

 

دوست دارم وقتي اين نوشته ها رو ميخونيد بدونيد اينها نوشته هاي يك وبلاگ نيست حرفهاي منه كه بجاي دفتر اينجا نوشتم چون الان ديگه تنهام .

 

 

  

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 1:56  توسط باران  | 

گر نميديدم در اين دنيا تو راا

                                       گر نبودم با تو هرگز اشنا

گر در ان محفل نبودي همچو شمع

                                         يا نميديدم تو را در بين جمع

گر زهر بيگانه اي بيگانه تر

                                            ميگذشتم از كنارت بيخبر

گر بسوي من نمي كردي نگاه 

                                        با نگاهي گر نميرفتم زراه

عاشقي گر در سرشت من نبود

                                       يا كه عشقت سرنوشت من نبود

گر تو را بخت بد كوتاه من

                                  سوي ديگر مي كشيد از راه من

اين زمان جانم زنفرت پر نبود

                                    سينه ام منزلگه اين در نبود

گرچه عشقت غير حسرت برنداشت

                                ساقيت جز درد در ساغر نداشت

گرچه ديدم در رهت جام بلا

                                  واي بر من گر نميديدم تو را

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 1:25  توسط باران  |